زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیهالسلام
عـمـو رسیـدم و دیـدم؛ چـقدر بلوا بود سـر تـصـاحـبِ عـمـامـۀ تو دعـوا بود به سختی از وسط نـیـزهها گـذر کردم هزار مـرتـبه شکـر خـدا کمی جا بود عمو چقـدر لبِ خـشکـتـان ترک دارد چه خوب میشد اگر مشک آب سقا بود زنی خمیده عمو رد شد از لبِ گودال نگـاه کـن؛ نـکـنـد مـادر تو زهـرا بود برای کـشـتنتان تـیـغ و نـیـزه کـم آمد به دست لشگریان سنگ و چوب حتی بود تمام هوش و حواس سپاه کوفه و شام بـه فـکـر جـایـزۀ بــردن سـر مـا بـود بلند شو؛ که همه سوی خیمهها رفـتند من آمدم سـویِ گـودال، عـمه تنها بود |